یک شب سال 1361 بود و ابراهیم در تهران حضور داشت.هر روز باهم به این ظرف و آن طرف میرفتیم.بیشترین کاری که ابراهیم در آن زمان انجام میداد،گره گشایی از کار بندگان خدا بود.
یک شب باهم به هیأت رفتیم.بعد هم در کنار بچه های بسیج حضور داشتیم.آخر شب هم برای چند نفر از جوانان محل شروع به صحبت کرد.خیلی غیر مستقیم آنها را نصیحت نمود.
ساعت حدود دو نیمه شب بود.من هم مثل ابراهیم خسته بودم.از صبح مشغول بودیم.گفتم:من میخواهم بروم خانه و بخوابم.شما چه میکنی؟
ابراهیم گفت:منزل نمیروم.من میترسم خوابم برود و نماز صبح من قضا شود.شما میخواهی برو.
بعد نگاهی به اطراف کرد.یک کارتن خالی یخچال سر کوچه روی زمین افتاده بود.ابراهیم آن کارتن بزرگ را برداشت و رفت سمت مسجد محمدی.ورودی این مسجد یک فضای کاملا دو متری بود.ابراهیم کارتن را در ورودی مسجد روی زمین انداخت و همانجا دراز کشید.بعد گفت:دو ساعت دیگه اذان صبح است.مردمی که برای نماز جماعت به مسجد می آیند،مجبور هستند برای عبور ،من را بیدار کنند.
بعد با خوشحالی گفت:اینطوری هم نمازم قضا نمیشه،هم نماز صبح رو به جماعت میخوانم ابراهیم به راحتی همانجا خوابید.برایم عجیب بود.نمیفهمیدم که چرا ابراهیم انقدر به نماز صبح اهمیت میدهد.او حتی زمانی که نوجوان بود برای نماز جماعت صبح به مسجد سلمان میرفت.
((خاطره ای از پهلوان بی مزار شهید ابراهیم هادی))
سوالات رایج جوانان درباره نماز...ما را در سایت سوالات رایج جوانان درباره نماز دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 121